گریه های ویروسی


تنها نیستی آنا کارنینا

مادرم روزی هزاربار

با سجاده اش معاشقه میکند

و پدرم هرشب

دست میکشد روی رانهای سفید ماشینش

معشوقه أم

دست از سر جد دختر همسایه هم برنمیدارد

و من در خیابان 

دست در دست جیبهام

انگشت های اشاره را بیدار میکنم

سرمان را زیر کدام قطار له کنیم آنا؟؟؟

 

    

٩ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ | سعیده ترابی | نظرات () |


تو نمیمیری

همچون پرچمی که سربازان بسیاری

در آن شلیک کرده باشند

هرشب هنگام باد

ماه را از خود عبور میدهی

 

در تو سر گوزنی را دیدم

که هنوز

شاخهایش به سمت کوهستان کج بود

چشمه ای

که پرندگان زیادی را شیر میداد

 

چطور میتواند

مرگ از تو تنها گودالی را پر کند...

                                                                            رضا بروسان

                                               

                                           

٧ فروردین ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ | سعیده ترابی | نظرات () |


٢٩ دی ۱۳٩۳ | ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ | سعیده ترابی | نظرات () |


هوا آلوده نیست

بهانه ای برای تعطیلی نبوده لابد

دود کجای این شهر را گرفته؟

همه چیز زیر سر عینک های دودی است...

٢٦ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | سعیده ترابی | نظرات () |


بوق بوق بوق

بوق میزنند

و دختری که نمی داند

عروس کدام یک باید باشد...

٢٦ فروردین ۱۳٩۳ | ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ | سعیده ترابی | نظرات () |


چقدر سخت است

درست مثل دکترها عینکم را بردارم و بگویم:

متاسفم

متاسفم من آخرین سربازی هستم

که سایه ی مرگ بالای سرش محو میشود

و روپوش سرخم

دیگر هیچ گاوی را تکان نمیدهد

 

حالا تلویزیون ما را نشان می دهد

که میان خانه های فرو ریخته

جایی برای پنهان شدن نداریم

پدر میگفت:

جنگ های بزرگ

از سالها پیش شروع شده است

میگفت:یکروز همه چیز می افتد روی دنده ی خلاص

خلاص

خلاص

٢٢ آذر ۱۳٩٢ | ٢:٤٧ ‎ب.ظ | سعیده ترابی | نظرات () |


فقط مردن است که میتواند زندگی را به شکل اولش برگرداند.اگر یک دفعه قلبم بگیرد و دراز به دراز وسط آشپزخانه بیفتم،امیر تازه آن وقت میتواند مرا ببیند.نمیخواهم تصادف کنم و صورتم از ریخت بیفتد.نمیخواهم سرطان بگیرم و زرد و نحیف بشوم.سکته تمیزتر از بقیه ی مرگ هاست.نقش زمین شده ام.احتمالا با قاشقی که قرار است شیر را به هم بزنم.صورتم رو به سقف است،چشمانم خیره.هنوز نمرده ام ولی امیر این را که نمیداند.

آقاجان هم که مرد ، ما نمیدانستیم.فکر میکردیم زنده است ولی او در زیرزمین مرده بود؛در تنهایی.آقاجان عاشق زن و پسته و آواز بود.ولی اینها را نمیخواست.

«پسرم برایم یک قاچ از آن چیز قرمز و آبدار بیاور.»

مامان آه میکشید.آقاجان دوباره میگفت:

«پسرم آن چیز قرمز و آبدار را آوردی؟تشنه ام.خیلی تشنه ام.»

خودش را میکشت و اسم هندوانه یادش نمی آمد.مهین خواست بیرون برود.

شهلا میگفت«تو این سرما و این وقت شب؟»

مهین اعتنا نکرد.همیشه به دنبال غیر ممکن هاست.مامان در زیرزمین را با تنش سد کرد

«همه جا را به گند میکشد.»

بدون خوردن هندوانه هم به گند می کشید.

«یک جاده درست شده،پاکش کنید.»تا خودش را به دست شویی برساند ادرار کرده بود.

پاهایش را روی زمین میکشید و نمیتوانست از پله ها بالا بیاید.

مامان از مردن آقاجان ناامید شده بود.آقاجان دیگر باید می فهمید که با موش مردگی چیزی عوض نمی شود.او باید واقعا می مرد.

همین حالا امیر باید نگاهم کند با همان دقتی که سالها پیش نگاهم میکرد.با همان مهری که ته چشمانش بود.می تواند چروک های ریز کنار چشم زنی را که لحظه ای دیگر برای همیشه از دست خواهد رفت ببیند و کمی همدردی به سراغش بیایدمی تواند ابروهایم را ببیند که ماه هاست عالم و آدم می دانند و فقط او نمی داند که دیگر کمانی نیست.حتما دستم را خواهد گرفت و اگر جایش نیست از آن تعریف کند ته دلش حس خواهد کرد که این همان دستی است که او را هیجان زده میکرد.

«اوی،حواست کجاست؟شیر سر رفت.»

با نا امیدی زنده می شوم.با یک عالمه دلسوزی برای خودم شیر را به هم میزنم.قاشق به دست به طرفش بر میگردم و با دلخوری نگاهش میکنم.خم شده و انگشت کوچک پایش را معاینه می کند که از خشکی به تکه ای از استخوان می ماند.دارم فکر میکنم که چرا مردی که می تواند آدم را اوی صدا بزند،نمیرد؟مرگ مطمئنا او را عزیزتر می کند.همانطور که آقاجان را کرد.مهین جوری آقاجان را برای شوهر آینده اش وصف کردکه انگار شخصیت ژان وال ژان را توصیف میکرد؛سرشار از شرافت و درستکاری.مامان هم برایش خیرات کرد.

بالای سرش شیون میکنم.به سینه ام چنگ می زنم.روسری ام را تکه پاره می کنم«امیر برگرد.دورت بگردم امیر برگرد.»

زن ها شانه هایم را گرفته اند تا آب قند به حلقم بریزند ولی من جیغ میکشم«امیر برگرد.بچه ها را چه کنم امیر؟»

زن هایی که دستم را محکم گرفته اند نمی دانند که می خواهم امیر ده سال پیش برگردد.امیری که وقتی آدم توی چشم هایش نگاه میکرد ته دلش میگفت«خدایا چه رنگی.»

امیر می گوید«چرا مثل دیوانه ها نگاهم میکنی؟»

                                                                                

                                                        " قسمتی از کتاب پرنده ی من از فریبا وفی"

٢٠ شهریور ۱۳٩٢ | ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ | سعیده ترابی | نظرات () |


آنقدر معطل کردی

که همه ی شمعها خاموش شدند

و هیچکس نتوانست بفهمد

بیست و چندسالت شده

آنقدر که علف زیر پایم سبزشد 

و من گوسفندی شدم 

که به سمت هر علفی میرفت

بوی تو اشتهایش را کور میکرد

اینبار میان این همه خوراکی

فکر برداشتن یک خرمای مغز گردویی دیگر نیستم

فکر توام

واینکه هیچکس باورش نمیشود

اینقدر جوان بوده باشی

خرافاتی نیستم

اما کم کم دارد باورم میشود

که عطر هدیه دادن جدایی می آورد...

 

٢۱ امرداد ۱۳٩٢ | ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ | سعیده ترابی | نظرات () |

Design By : nightSelect.com